تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - ای دور نزدیک!
ای دور نزدیک!

سلام امروز یه شعر از مهدی سهیلی گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم و هر وقت هم می خونم با وجود این که زیاد هست دلم نمیاد تا آخرش نخونم واسه همین پیشنهاد می دم اگه به شعر علاقه دارین حتما این شعر رو تا انتها بخونید

بقیش در ادامه مطلب هست

ای دور نزدیک....!

ای همزاد !
 ای همرنگ !
ای بی من و همیشه با من !
یاد تو چون پرستو ها
یا چون لك لك های مهاجر لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می كند .
گفتی كه هر شب واژه های شعرم را با اشك می شویی .
 من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیالم می پیچم .
 ای عطر عاطفه !
 گفتی كه با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارك باد !
 منهم هنگامی كه مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
وگه گاه بر موج تن می سایند
سفر را در ذهنم تداعی می كنند
 سفری كه آرزویش آسان است و پروازش مشكل.
 ای نزدیك دور !
 ای دور نزدیك !
 خطّی است در كنار افق و دور دست دریاها
كه خطّ جدایی ماست .
تو هنگامی كه بر بال های عقاب سفر نشستی
 پرواز كردی و از آن خط گذشتی
امّا آن خط برای من خطّ جداییست .
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
 و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم
 و اشك می ریزیم
یكدیگر را می شناسیم
 صدای هم را می شنویم
امّا دریغ !
 چهره ی هم را نمی بینیم .
 و چه سخت است شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن .
 در خیال من این دیوار، تا كهكشان بر افراشته است
 امّا من نا امید نیستم
یكی در سینه ام فریاد می زند :
 پرواز كن !
بر تارك دیوار خواهی رسید .
 و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست .
 هزاران حیف!
 پر میزنم امّا پرواز نه !
 گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است
 شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
 خورشید من !
 غروب ها شفق را به تماشا می نشینم .
 سفر خورشید را می گویم چه زیبا سفر می كند !
 امّا چه غریب !
 چه تنها !
 چه بی كس !
 چه بی مشایعت !
 چون عروسی با تور ابر .
 همانند عروس بی مادر !
 نخست می خندد و سپس می گرید و آرام ارام به دیار تو می آید
من غروبش را می نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
 از من قهر می كند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت
 امبا صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچّه ها دالّی می كند و گاه می گریزد .
 او می رود و من می گریم .
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود می فرستم
در این هنگام است كه لبخند تو را در بركه ی اشك خویش تماشا می كنم
و چه تماشای دل پذیری.
 خود را فریب می دهم كه اگر من می گریم
 تو می خندی .
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل می كند .
 اگر هیچ نیست
 اگر بی پیام من به سوی تو می آید
دست كم یك نقطه ی نگاه مشترك كه هست !
 یك نقطه ی اتصال
یك بهانه ی دیدار !
 ببین به چه چیز ها دل خوشم؟

ای همزاد !
 ای همرنگ !
ای بی من و همیشه با من !
یاد تو چون پرستو ها
یا چون لك لك های مهاجر لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می كند .
گفتی كه هر شب واژه های شعرم را با اشك می شویی .
 من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیالم می پیچم .
 ای عطر عاطفه !
 گفتی كه با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارك باد !
 منهم هنگامی كه مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
وگه گاه بر موج تن می سایند
سفر را در ذهنم تداعی می كنند
 سفری كه آرزویش آسان است و پروازش مشكل.
 ای نزدیك دور !
 ای دور نزدیك !
 خطّی است در كنار افق و دور دست دریاها
كه خطّ جدایی ماست .
تو هنگامی كه بر بال های عقاب سفر نشستی
 پرواز كردی و از آن خط گذشتی
امّا آن خط برای من خطّ جداییست .
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
 و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم
 و اشك می ریزیم
یكدیگر را می شناسیم
 صدای هم را می شنویم
امّا دریغ !
 چهره ی هم را نمی بینیم .
 و چه سخت است شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن .
 در خیال من این دیوار، تا كهكشان بر افراشته است
 امّا من نا امید نیستم
یكی در سینه ام فریاد می زند :
 پرواز كن !
بر تارك دیوار خواهی رسید .
 و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست .
 هزاران حیف!
 پر میزنم امّا پرواز نه !
 گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است
 شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
 خورشید من !
 غروب ها شفق را به تماشا می نشینم .
 سفر خورشید را می گویم چه زیبا سفر می كند !
 امّا چه غریب !
 چه تنها !
 چه بی كس !
 چه بی مشایعت !
 چون عروسی با تور ابر .
 همانند عروس بی مادر !
 نخست می خندد و سپس می گرید و آرام ارام به دیار تو می آید
من غروبش را می نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
 از من قهر می كند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت
 امبا صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچّه ها دالّی می كند و گاه می گریزد .
 او می رود و من می گریم .
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود می فرستم
در این هنگام است كه لبخند تو را در بركه ی اشك خویش تماشا می كنم
و چه تماشای دل پذیری.
 خود را فریب می دهم كه اگر من می گریم
 تو می خندی .
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل می كند .
 اگر هیچ نیست
 اگر بی پیام من به سوی تو می آید
دست كم یك نقطه ی نگاه مشترك كه هست !
 یك نقطه ی اتصال
یك بهانه ی دیدار !
 ببین به چه چیز ها دل خوشم؟
 آری من با غروب خورشید می گریم و تو با طلوع او می خندی .
 امّا نمی دانم چرا در همان لحظه ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله ای از ابر می نگرم
كه كریم تر از ابر می گرید .
 و بلور اشك های كریمانه ات
از میان مژگان سیاهت
 از میان یك جفت چشم نگران و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شكفد .
 و در اقیانوسی دور می چكد .
سقوط اشك های تو در آب ها موج بر می انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت می كند .
ای غمگین !
 ای زاده ی غم !
 ای نشاط و ای فرزند نشاط !
 ای واژه ی صفا و صمیمیت !
 ای معنی كرامت!
 ای همه ایثار !
 ای عشق وای تجسّم محبّت !
ای همه پرواز !
 هر شب كه با یاد تو به خلوت می روم
 در این اهنگم که سازهای شعر را كوك كنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی كلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سكوت
احساس خود را روی چنگی افسونگر بپاشم .
 واژه های رقصنده چون رنگین حباب هایی
 در رویا و در بلندای خیالم در هم می لولند
 و چون قطرات اشك رنگین در هم می لرزند
و رنگین كمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم نقش می بندند .
 سپس همه آهنگ می شوند .
 هماهنگ می شوند
وزن می شوند
 شور و حال می شوند
و شعر می شوند .
 شعری كه تو می پسندی .
ای من1 ای همزاد !
 ای همسفر سال های زندگی ام
 سال هاست و شاید قرن ها ست كه من و تو یك روح در دو پیكریم
 یك معنی در دو واژه ایم .
 یك عشق در دو سینه ایم.
 و یك هستی در دو نیمه ایم.
 شاید هم از یك روح دو پیكر ساخته باشند ؟!
 نازنینم !
 خیلی حرف دارم
 اشكم اجازه می دهد كه بنویسم و بنویسم
امّا یكی در سینه ام می گوید :
 نه!
 ننویس !
شاید او نخواند.
 شاید دوست نداشته باشد.
آیا راست می گوید؟ ......

نوشته شده توسط آوا در شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت 08:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت09:04 ق.ظ