تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - خواب سبز !
خواب سبز !

طوطی سبزی زه ره آمد به ناز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز كرد
 با دل من گفتگو آغاز كرد
ناگهان چرخی زد و در یك نفس
شد اطاق كوچكم شكل قفس
هر كلامش نغمه ای در گوش من
 نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
 من زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا ! چیستی؟
من یقین دارم كه طوطی نیستی !
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شكل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
 در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شكوهش لرزه آمد در تنم
 خود ندانستم ز حیرت كاین منم !

پیش نهاد می کنم برای خوندن ادامه ی این شعر زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید

طوطی سبزی زه ره آمد به ناز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز كرد
 با دل من گفتگو آغاز كرد
ناگهان چرخی زد و در یك نفس
شد اطاق كوچكم شكل قفس
هر كلامش نغمه ای در گوش من
 نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
 من زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا ! چیستی؟
من یقین دارم كه طوطی نیستی !
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شكل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
 در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شكوهش لرزه آمد در تنم
 خود ندانستم ز حیرت كاین منم !

چشم هایش از زمرّد سبز تر
 غرفه من باغ شد از هر نظر
تازه تر از گل صفای گردنش !
 بهر تو سختست باور كردنش !
گفتم : ای زیبا مگر نیلوفری
 كز همه گل های عالم بهتری ؟
سبز چشما بس فریبا آمدی
آهوانه سوی صحرا آمدی
از گل و مهتاب زیبا تر تویی
 وز همه عالم فریبا تر تویی
چشم سبزت سبز تر ز بیشه هاست
 درك آن بالاتر از اندیشه هاست
نازنینی چون تو را نادیده كس
خار را گل می كنی با یك نفس
ای فرشته ! از كدامین كشوری
 كاین چنین هوش از سر من می بری؟
گفت:من نقشی ز رویای توام
خود نشان آرزو های توام
هر چه خواهی عاشقی آغاز كن
 زان سپس در را به سویم باز كن
آن فریبا عزم رفتن كرد و من
 همچو خاری در كنار یاسمن
پنجه را بردم درون موی او
 بر گرفتم بوسه ای از روی او
بار دیگر شكل طوطی شد تنش
 بال های سبز شد پیراهنش
دست من در را به رویش باز كرد
 طوطی من از قفس پرواز كرد
از خیالش چشم من بی خواب شد
اشك شد رویای سبزم آب شد
من به عمر خود ندیدم خواب سبز
 گرد تا گردم همه مهتاب سبز
در سپیده رشته ی خوابم گسست
 شیشه های اشك در چشمم شكست
صبحگاهان عطر گل ها بود و من
 خاطرات شام رویا بود و من!

نوشته شده توسط آوا در جمعه 24 اسفند 1386 و ساعت 12:03 ب.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 10 فروردین 1387 و ساعت08:03 ق.ظ