تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - مطالب فروردین 1387
خیال خوش!

سلام دوستای خوبم
یه شعر جدید از خودم گذاشتم که اگه نظرتون رو درموردش بهم بگید ممنون می شم
امیدوارم با نظراتتون بهم کمک کنید

آوا...

خیال خوش!

صبح است ولی از رخ زردت خبری نیست
ره برده ای از یاد که از تو اثری نیست؟
غیر از طمع جان من و عشوه و صد ناز
در پنجه ی چشمان سیاهت هنری نیست
گر چند که جان می کشی از من تو به هر نیم نگاهی
بستان دل ما را که در این دل دگری نیست
اندیشه ی ابروی کمانت به من آموخت
بر تیغ برنده ی نگاهت سپری نیست
این شعله ی سوزان که دگر سرد نگردد
هم پایه ی این آتش سرکش شرری نیست
تن می دهد این دل به نگاهت که بدانی
خوش تر ز خیالت که دگر همسفری نیست...

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 26 فروردین 1387 و ساعت 10:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 26 فروردین 1387 و ساعت10:04 ق.ظ

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 26 فروردین 1387 و ساعت10:04 ق.ظ

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
در انتظار

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
علیرضا بدیع

یه شعر خیلی زیبا از علیرضا بدیع گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم . آقای بدیع با این که سن و سال زیادی ندارن ولی خیلی زیبا شعر می گن. شعر رو بخونید و کمی هم روش دقت کنید .
واقعا زیباست ...

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم ولبت منم
پر رنگ کن بخاط من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...


نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
بهشون فکر کنید

آنان که روی از درگاه من برگردانده اند اگر می دانستند چقدر دلم برایشان تنگ شده است ...


دیگران به کرده های شما بیشتر توجه دارند تا به گفته های شما.

به جای آن که بر تاریکی لعنت بفرستی ، شمعی روشن کن!

مردم اغلب از نبود وقت، شکایت می کنند؛ در حالی که مشکل اصلی آنها بی هدفی است.

بر عمرت حریص تر باش تا بر درهم و دینارت.

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
آرزو گرد

در آن شبی که تو رفتی به آرزو گردی
کنار پنجره ماندم که زود برگردی
غم سیاه و بزرگی درون قلبم بود
ولی تو کاش نگاهی سپید می کردی
به خود نهیب زدم:<<بردبار و قانع باش
مگر تو در دل خود عشق را نپروردی
اگر به یاد کسی باشی و امید بهار
چه فرق می کند احساس سبز یا زردی>>
گذشت موعد دیدار و مانده بودم باز
کنار پنجره ، شاید دوباره برگردی
ولی کنون که پس از سال ها رسیدی تو
غریبه است نگاهت چقدر هم سردی
من از مسیر تو رفتم ولی بگو آخر
به جستجوی کدامین بهار می گردی؟

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 02:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
گل چهره

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 02:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
من و تو

آن کلاغی که پرید از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود.
خبر ما را با خود به شهر خواهد برد
همه می دانند
که منو تو
از آن روزنه ی سرد و عبوس
باغ را دیدیم.
همه ترسیدند
اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم.

نوشته شده توسط آوا در جمعه 23 فروردین 1387 و ساعت 11:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 و ساعت09:04 ق.ظ
گل یخ

نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 21 فروردین 1387 و ساعت 04:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 و ساعت09:04 ق.ظ
تک بیت ها

گر چه عشاق در این شهر زیادند بسی
آنچه من دیده ام از عشق ندیدست کسی

درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس

سادگی آسون اما ساده موندن خیلی سخته
هوس و بیرون دروازه نشوندن خیلی سخته

چراغی را که ایزد برفروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خستست
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نه مهر فزون ، نه مهر جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


فراز و نشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد


کردم از عقل سوالی که بگو ایمان چیست؟
عقل در گوش دلم گفت که ایمان ، ادب است.

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 19 فروردین 1387 و ساعت 05:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 21 فروردین 1387 و ساعت04:04 ق.ظ
چشمانم بی تو

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 18 فروردین 1387 و ساعت 03:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
ای دور نزدیک!

سلام امروز یه شعر از مهدی سهیلی گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم و هر وقت هم می خونم با وجود این که زیاد هست دلم نمیاد تا آخرش نخونم واسه همین پیشنهاد می دم اگه به شعر علاقه دارین حتما این شعر رو تا انتها بخونید

بقیش در ادامه مطلب هست

ای دور نزدیک....!

ای همزاد !
 ای همرنگ !
ای بی من و همیشه با من !
یاد تو چون پرستو ها
یا چون لك لك های مهاجر لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می كند .
گفتی كه هر شب واژه های شعرم را با اشك می شویی .
 من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیالم می پیچم .
 ای عطر عاطفه !
 گفتی كه با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارك باد !
 منهم هنگامی كه مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
وگه گاه بر موج تن می سایند
سفر را در ذهنم تداعی می كنند
 سفری كه آرزویش آسان است و پروازش مشكل.
 ای نزدیك دور !
 ای دور نزدیك !
 خطّی است در كنار افق و دور دست دریاها
كه خطّ جدایی ماست .
تو هنگامی كه بر بال های عقاب سفر نشستی
 پرواز كردی و از آن خط گذشتی
امّا آن خط برای من خطّ جداییست .
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
 و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم
 و اشك می ریزیم
یكدیگر را می شناسیم
 صدای هم را می شنویم
امّا دریغ !
 چهره ی هم را نمی بینیم .
 و چه سخت است شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن .
 در خیال من این دیوار، تا كهكشان بر افراشته است
 امّا من نا امید نیستم
یكی در سینه ام فریاد می زند :
 پرواز كن !
بر تارك دیوار خواهی رسید .
 و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست .
 هزاران حیف!
 پر میزنم امّا پرواز نه !
 گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است
 شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
 خورشید من !
 غروب ها شفق را به تماشا می نشینم .
 سفر خورشید را می گویم چه زیبا سفر می كند !
 امّا چه غریب !
 چه تنها !
 چه بی كس !
 چه بی مشایعت !
 چون عروسی با تور ابر .
 همانند عروس بی مادر !
 نخست می خندد و سپس می گرید و آرام ارام به دیار تو می آید
من غروبش را می نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
 از من قهر می كند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت
 امبا صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچّه ها دالّی می كند و گاه می گریزد .
 او می رود و من می گریم .
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود می فرستم
در این هنگام است كه لبخند تو را در بركه ی اشك خویش تماشا می كنم
و چه تماشای دل پذیری.
 خود را فریب می دهم كه اگر من می گریم
 تو می خندی .
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل می كند .
 اگر هیچ نیست
 اگر بی پیام من به سوی تو می آید
دست كم یك نقطه ی نگاه مشترك كه هست !
 یك نقطه ی اتصال
یك بهانه ی دیدار !
 ببین به چه چیز ها دل خوشم؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آوا در شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت10:04 ق.ظ
تقدیمی

 

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 15 فروردین 1387 و ساعت 12:04 ب.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 و ساعت09:04 ق.ظ
پوست

داری آب می ریزی روی سرم ؟ حس من که این است.
از وقتی که قدم گذاشته ام روی خاک که برسم به خاکت و ببوسمت ، حس کردم تمام ذره های هوا شده اند ذره های آبشاری نوازش گر. با محتوایی لطیف تر از آب های زمین . جرمی سبک تر، پاک کننده تر .با عطری که نیست توی شیشه های معطر ما. یک آب دیگر است این که دارد می ریزد روی سرم ...تو داری شوست و شویم می دهی ؟ تو مرا...؟

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 15 فروردین 1387 و ساعت 04:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
به تو می اندیشم

سلام

این دومین شعری هست که از خودم توی وبلاگ می ذارم

ممنون می شم مثه دفعه ی پیش نظرتون رو به صورت جزئی در رابطه با ایرادات شعر بهم بگید

ممنون

 آوا...

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

و تو را می بینم

که کنار غم وتنهایی من

به نگاه دل من می خندی

و به دیوار بلند حاشا

تکیه می اندازی و

با غضب هر چه در امید است

رو به دالان دلم می بندی

به تو می اندیشم

تو مرا می بینی؟

یا در آن عمق پر از خواهش و ترس

پشت این پرده ی خاموش پی خود هستی؟!

به تو می اندیشم و تو را می بینم

که به من می گویی:

این همه تاریکی

جای من نیست

و به طوفان صدایی گفتی :

که به من فکر نکن...!


نوشته شده توسط آوا در شنبه 10 فروردین 1387 و ساعت 02:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 10 فروردین 1387 و ساعت07:03 ق.ظ
گربه
نوشته شده توسط آوا در جمعه 9 فروردین 1387 و ساعت 04:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 و ساعت09:04 ق.ظ
دعوت نامه پرشین گیگ

سلام

من چند تا دعوت نامه ی پرشین گیگ دارم هرکی می خواد توی همین پست کامنت بذاره تا واسش بفرستم

فقط هم توی همین پست کامنت بذاره

نوشته شده توسط آوا در جمعه 9 فروردین 1387 و ساعت 01:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
بزرگان

تاگور

شاد کردن دل دیگران نه خرجی دارد و نه زحمتی، یک لبخند کافی است.

ابوعلی سینا

نیکبخت ترین مردم کسی است که کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی .

اسدی

دو چیز است اندر جهان نیک تر   جوانی یکی ، تندرستی دگر

ولتر

خدا امید و خواب را برای جبران غم های زندگی به ما ارزانی داشته است.

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 10 فروردین 1387 و ساعت08:03 ق.ظ
تو؟
نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-