تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - مطالب مهدی سهیلی
دیرست ای امید!

دیرست ای امید
جای درنگ نیست
صبرم تمام شد
عشق است و ننگ نیست
مردم در انتظار
من عاشق تو ام
دل عاشق ز سنگ نیست
دریا نورد شو
بر کوه ها بزن
از قله ها بیا
من مرغ خسته ام
بسیار تیره شب که به الماس اشک ها
در انتظار ، شیشه ی شب را شکسته ام
دیرست ای امید
بگذر زه رود ها
دریا نورد باش
مرد نبرد باش
بر شو به کوه ها
هنگامه گرد باش
از بیشه ها بیا
بشتاب و مرد باش
من مرغ خسته ام
من پای بسته ام
دیر است ای امید
جای درنگ نیست
صبرم تمام شد
عشق است و ننگ نیست
مردم در انتظار
من عاشق تو ام
دل عاشق ز سنگ نیست

نوشته شده توسط آوا در شنبه 28 اردیبهشت 1387 و ساعت 04:05 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
ای دور نزدیک!

سلام امروز یه شعر از مهدی سهیلی گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم و هر وقت هم می خونم با وجود این که زیاد هست دلم نمیاد تا آخرش نخونم واسه همین پیشنهاد می دم اگه به شعر علاقه دارین حتما این شعر رو تا انتها بخونید

بقیش در ادامه مطلب هست

ای دور نزدیک....!

ای همزاد !
 ای همرنگ !
ای بی من و همیشه با من !
یاد تو چون پرستو ها
یا چون لك لك های مهاجر لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می كند .
گفتی كه هر شب واژه های شعرم را با اشك می شویی .
 من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیالم می پیچم .
 ای عطر عاطفه !
 گفتی كه با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارك باد !
 منهم هنگامی كه مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
وگه گاه بر موج تن می سایند
سفر را در ذهنم تداعی می كنند
 سفری كه آرزویش آسان است و پروازش مشكل.
 ای نزدیك دور !
 ای دور نزدیك !
 خطّی است در كنار افق و دور دست دریاها
كه خطّ جدایی ماست .
تو هنگامی كه بر بال های عقاب سفر نشستی
 پرواز كردی و از آن خط گذشتی
امّا آن خط برای من خطّ جداییست .
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
 و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم
 و اشك می ریزیم
یكدیگر را می شناسیم
 صدای هم را می شنویم
امّا دریغ !
 چهره ی هم را نمی بینیم .
 و چه سخت است شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن .
 در خیال من این دیوار، تا كهكشان بر افراشته است
 امّا من نا امید نیستم
یكی در سینه ام فریاد می زند :
 پرواز كن !
بر تارك دیوار خواهی رسید .
 و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست .
 هزاران حیف!
 پر میزنم امّا پرواز نه !
 گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است
 شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
 خورشید من !
 غروب ها شفق را به تماشا می نشینم .
 سفر خورشید را می گویم چه زیبا سفر می كند !
 امّا چه غریب !
 چه تنها !
 چه بی كس !
 چه بی مشایعت !
 چون عروسی با تور ابر .
 همانند عروس بی مادر !
 نخست می خندد و سپس می گرید و آرام ارام به دیار تو می آید
من غروبش را می نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
 از من قهر می كند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت
 امبا صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچّه ها دالّی می كند و گاه می گریزد .
 او می رود و من می گریم .
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود می فرستم
در این هنگام است كه لبخند تو را در بركه ی اشك خویش تماشا می كنم
و چه تماشای دل پذیری.
 خود را فریب می دهم كه اگر من می گریم
 تو می خندی .
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل می كند .
 اگر هیچ نیست
 اگر بی پیام من به سوی تو می آید
دست كم یك نقطه ی نگاه مشترك كه هست !
 یك نقطه ی اتصال
یك بهانه ی دیدار !
 ببین به چه چیز ها دل خوشم؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آوا در شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت10:04 ق.ظ
زندگانی یاد است!

زندگانی همه صورتکده ای از یادست
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است .

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 01:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
خواب سبز !

طوطی سبزی زه ره آمد به ناز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز كرد
 با دل من گفتگو آغاز كرد
ناگهان چرخی زد و در یك نفس
شد اطاق كوچكم شكل قفس
هر كلامش نغمه ای در گوش من
 نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
 من زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا ! چیستی؟
من یقین دارم كه طوطی نیستی !
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شكل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
 در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شكوهش لرزه آمد در تنم
 خود ندانستم ز حیرت كاین منم !

پیش نهاد می کنم برای خوندن ادامه ی این شعر زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آوا در جمعه 24 اسفند 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 10 فروردین 1387 و ساعت08:03 ق.ظ
آرام تر بگذر!
ای مسافر !
ای جدا ناشدنی!
گامت را آرام تر بردار
از برم، آرام تر بگذر
تا به کام دل ببینمت.
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم.
آه! که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند.
و شگفتا که زیستن ؛ با نیمی از روح, تن را می فرساید.
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را.
مسافر من!
آن گاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش .
با من سخنی بگو.
مگذار یکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی تابم.
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز.
آرام تر بگذر.
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است.
وداع، طوفان می افریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری.
من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی
و من پایم به زمین بسته است.
ای پرنده!
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگ هایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا باز گردی
مرا خواهی دید؟
نوشته شده توسط آوا در دوشنبه 6 اسفند 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-