تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - مطالب غزل معاصر
علیرضا بدیع

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو ، هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم ، چون که زل زده ست
خورشید تیز چشم تو با ذربین به من
یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من
تا دست من به حلقه زلفت مزین است ،
انگار داده است سلیمان نگین به من
محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من


نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه 5 تیر 1387 و ساعت 02:06 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
علیرضا بدیع

یه شعر خیلی زیبا از علیرضا بدیع گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم . آقای بدیع با این که سن و سال زیادی ندارن ولی خیلی زیبا شعر می گن. شعر رو بخونید و کمی هم روش دقت کنید .
واقعا زیباست ...

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم ولبت منم
پر رنگ کن بخاط من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...


نوشته شده توسط آوا در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
علیرضا بدیع
گرد آفرید شعر سپیدم عنان به دست
این بار از کمین به در آمد کمان به دست
خلخال های ساخته از استخوان به پا
شمشیرهای آخته خون چکان به دست
در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این
آورده بود قلب مرا با زبان به دست

آسان به این پری نرسیدم ، که گفته اند:
دشوار می رسد پر هندوستان به دست
دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید
اما گرفت جای شکر، شوکران به دست
هرچند جز شرنگ نصیبم نشد ولی
ما ایستاده ایم هنوز استکان به دست
شمشیر عشق تو ای عشق سر فراز
تا هست جان سرکش ما همچنان به دست
نوشته شده توسط آوا در سه شنبه 7 اسفند 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-