تبلیغات
☆☆دختر بارونی☆☆ - مطالب شاید زل زدم به چشم هایت... نمی دانم
دل..........

یک عکس چسبانده ام به اتاق ام . نور از قابش می گذرد .
همیشه طره ای از آفتاب ، رویش است. یک شکاف مانند می شود که میانه اش پیدا نیست، بس که نور هست.
عکس، عکس یک دست مهربان است. دست خیلی مهربان و نرم . دستی که انگشت های کشیده دارد و ناخن هایش ، مرتب است . دست توست، ولی کسی نمی بیند. قاب، خالی است. فقط تو را نشانم می دهد. به خصوص صبح ها ... وقتی کلاغ ها حس می کنند با قارقارشان می توانند خواب های طلایی من را کدر کنند...

نوشته شده توسط آوا در جمعه 6 اردیبهشت 1387 و ساعت 04:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
پوست

داری آب می ریزی روی سرم ؟ حس من که این است.
از وقتی که قدم گذاشته ام روی خاک که برسم به خاکت و ببوسمت ، حس کردم تمام ذره های هوا شده اند ذره های آبشاری نوازش گر. با محتوایی لطیف تر از آب های زمین . جرمی سبک تر، پاک کننده تر .با عطری که نیست توی شیشه های معطر ما. یک آب دیگر است این که دارد می ریزد روی سرم ...تو داری شوست و شویم می دهی ؟ تو مرا...؟

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه 15 فروردین 1387 و ساعت 03:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-